| فقط برای دخترم |
|
عاشق بهترینام ولی از معشوق های امروزی متنفرم!!!!
بچه که بودم همش میگفتم فقط مامانمو دوس دارم یادم نمیاد گفته باشم عاشقشم !
بزرگتر که شدم ، اشاره هایی بهم میشد که یکی هست که از مادر دوس داشتنی تره !! حرفاشون را گوش میدادم ولی باورم نمیشد !! بزرگتر شدم وبزرگتر .......... عاشق شدم !عشق پاک !!! تو اون لحظات مادر نبود .......... مزه ی عشق را فهمیدم ......... عاشق یکی شده بودم که منو خوب جایی رسوند .........مزه ی عشق را بهم فهموند ! وقتی تنهام گذاشت .،من عاشق بودم ولی معشوقه ام خودش دیگه نبود ! من عاشق خدا شده بودم! بزرگترو بزرگتر شدم .......بعدها فهمیدم پدیدار شدن همون عشق هم از دعای مادرم بود......... والان ........ عاشق مادرم هستم چون منو به بهترینها رهنمون داد........ و
اماامروز.......... نمیدانم چرا عشق را به لجن کشیده اند!!!
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 19:12 توسط مادر || |
![]() چرا با من حرف نمیزنی ؟!!!!!!!!!!!!!!!!
2
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:47 توسط مادر || |
![]() کاغذ مچاله !!!!! - مامان چرا زور میگی من نمیخوام چادر بپوشم !مگه من با بقیه چه فرقی میکنم ؟ فقط منم تو کلاسمون که چادر میپوشم !همه ی دوستام مسخرم میکنن ........ اصلا میدونید چیه چرا برا خودت چادر مشکی خریدی برای من رنگی؟ مگه نمیگی بزرگ شدم مگه نمیگی یه دختر نه ساله با یه خانوم 40 ساله یکی هستن ! حالا که اینطور شد منم چادر مشکی میخوام مامانم فقط زل زده بود بهم وهیچی نمیگفت ؟ صبح فردای همان روز وقتی از خواب بیدارم کرد با صدای آروم همیشگیش ، تو گوشم گفت خدا آرزوت را برآورده کرد !ببین چه چادر مشکی قشنگی ! تو دلم گفتم :آرزو ؟!!من که اصلا نمیخوام چادر بپوشم ! تا از رختخوابم بلند شدم ، چادرمو رو سرم انداخت و منو بوسید ورفت ....... - ولی ولی !!چادر مشکی ؟!!!مامان ، شب گذشته ،چادر نو خودشو کوتاه کرده بود تا اندازه من بشه !!! شدم عین کاغذ مچاله شده !!!داغون و شرمگین ...... چرا اینقدر حجابم براش مهم بود ؟!!!! دخترم !!! اینروزها شدم مث همون کاغذ مچاله !!! شرمگین ..... خوبیهای بقیه داره داغونم میکنه !!!! کاش میشد تمام حرفام رو بزنم ........ انگار تو نمیخوای هیچی بگی ........... منم مثل تو ..........
2
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:15 توسط مادر || |
![]() شهادت مادر(س) ![]() عزیزم میخوام برم مراسم ........ کاش بودی و.... تو بغلم مینشستی و موقع گریه چادرمو کنار میزدی! با انگشت کوچیکت اشکامو پاک میکردی ! زل میزدی تو چشام و.... و بهم میگفتی : مامان تو رو خدا ومنم اشکامو پاک میکردم و میبوسیدمت و...... یادش بخیر بچگیات !!!! رفتی مراسم .....خیلی ازت التماس دعا دارم
2
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 18:26 توسط مادر || |
![]() بدون تو ...........
دخترم: امروز خیلی خسته شدم ...کاش بودی و برام از خستگیهای خودت میگفتی .... این طوری خستگیم فراموش می شد !!!! دلم تنگ شده برای همه ی ......
2
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 18:4 توسط مادر || |
![]()
|
|